…و خلوتی که به‌سنگینی ، چون پیری عصاکش , از دهلیزِ سکوت می‌گذرد

واپسین

Advertisements

unity

many moons ago…

ماه‌ ها قبل…

شبی از شب های دسامبر که تاریک و سرد بود
به راهی قدم گذاشتم که قدمت دیرینه داشت
از میان ابر ها ماه نمایان شد
دره ها ی پر سائقه و جنگل و دشت در مقابلم بود

در آغوش سکوت در دشت گردش می کردم
و یک منظره بی انتها در مقابل چشمانم بود

وقتی که در میان مه نوری را دیدم
که در میان شب مبهم می رقصید

ایستادم و با وحشت نمایش را نظاره کردم
چیزی که دیدم مرا عمیقا متاثر کرد
به دوستانم گفتم آنچه دیدم
و چیزی که آنها به من گفتند مرا از ترس به لرزه انداخت:

ادامهٔ این صفحه را بخوانید »

انتظار


Faith

faith