…و خلوتی که به‌سنگینی ، چون پیری عصاکش , از دهلیزِ سکوت می‌گذرد

واپسین

ایمان ملکی

با چشم‌ها…

با چشم‌ها

….افسوس
آفتاب مفهوم  بی‌دریغِ عدالت بود

و آنان به عدل شیفته بودند
و اکنون
با آفتاب گونه ای
آنان را
اینگونه دل فریفته بودند !!

ای کاش می‌توانستم ، خون رگان  خود را

من

قطره ، قطره ، قطره

بگریم ، تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم
یک لحظه می‌توانستم ای کاش

بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گرد حباب  خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
می‌توانستم!

ادامهٔ این صفحه را بخوانید »

The Open Door

Moonlight Night