…و خلوتی که به‌سنگینی ، چون پیری عصاکش , از دهلیزِ سکوت می‌گذرد

واپسین

سرخ تر از بابك باش

***

سرخ تر، سرخ تر از بابك باش!

روح بابك در تو ، در من هست،

مهراس از خون يارانت ، زرد شو

پنجه در خون زن و بر چهره بكش،

مثل بابك باش ، نه!

سرخ تر، سرخ تر از بابك باش!

دشمن اگر چه خون مي ريزد، ولي

از جوشش خون مي ترسد.

مثل خون باش، بجوش!

وين جهان، روي زمين، شهر و ديار

بايد! يكسر ، بابكستان گردد

تا كه دشمن درخون غرق شود،

وين خراب آباد از جغد شود پاك و گلستان گردد.

به مناسبت  گرامیداشت تولد دلاور مرد راه آزادی «بابک خرمدین«

شعر از خسرو گلسرخي

قلعه بابک –  کلیبر

Advertisements

آفرینش پوچ

* * *

هیچ چیز نمیتواند به اندازه‌ی یک اندیشه‌ی منفی در خدمت هنر قرار گیرد .

روش‌های مبهم و شرم‌ آور اندیشه‌ی منفی به همان اندازه برای آفرینش آثار بزرگ ضروری ست که سیاهی برای سپید.

کار کردن و آفریدن برای هیچ ، پیکر‌تراشی با خاک رس  ، با آگاهی به اینکه سرانجام اثری که آفریده‌ایم ویرانی‌ست ، اگرچه سده‌ها دوام آورد ،همان خردی ‌ست که به دشواری به دست‌ می‌آید و از اندیشه‌ی پوچ سرچشمه می‌گیرد .

کوشش برای انکار از یک سو و ستایش از سوی دیگر راه آفریننده‌ی پوچی را باز‌می‌گشاید و موجب می‌شود تا وی تهی را سرشار از رنگ‌های خود کند .

آلبر کامو –  افسانه‌ی سیزیف (ص146)



Something named prestige!

Die Schwänen In Schilf

قوها  در نیزار

***

هنوز از شب باقی بود

هر تحرکی به آرامی در زیر پوشش مه گم می شد

از برکه ایی در اعماق جنگل

از میان نیزارها ،

ضجه ی قوها در فضا  می پیچید

و دخترک  بی‌هدف و سرگردان ، در سیاهی شب می‌گشت…

اندوه نزدیک بود ،هنوز سنگینی اش را حس می‌کرد .

دیگر آرامشی نداشت…

مانند شکاری که در تعقیبش باشند ،

از میان کوه ها ، سنگ ها  …

از میان تاریکی ، از اعماق بیشه زار .

صدای قلبش را که پیوسته می کوبید ، می‌شنید

مثل رعدی که بر درونش می‌‌تابید

دنیا در خواب بود ،

و او ، اینجا…

تنها با اندوهش،

با برکه ایی که پیش رویش بود

ضجه‌ی قوها ، او را به اینجا فراخوانده بود…

در یک آن ،  نوری لرزید و منعکس شد ،

شب را در هم کشید

صدای نامفهومی به گوش رسید

دنیا بیدار شده بود…

از ساحل تا ساحلی دیگر…

آب با شدت به ساحل می‌کوبید

در ورای لبه ی ساحل ناله می کرد و چنگ می‌انداخت .

دخترک درمانده شده بود…

اضطراب بر دردش سایه می‌افکند

قوها او را فرا خوانده بودند

برای خودشان…

بر روی امواج سر خورد،

به درون تیغه ایی از تاریکی …

با قوها رفت…،

در تاریکی محو شدند

..

.

ترجمه‌ی لیریک آهنگ » Die Schwänen In Schilf »  از گروه امپایریوم


Replace «odt» with «mp3»

ادامهٔ این صفحه را بخوانید »

…و شما ;

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما ;

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما ;

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم…

پس از این مرا کمتر خواهید دید

..

.