…و خلوتی که به‌سنگینی ، چون پیری عصاکش , از دهلیزِ سکوت می‌گذرد

Untitled

موج ها به سنگ ها می خوردند و مردک پیر از میانشان ضجه کنان دستش را به سر و صورت دخترک مرده می کشید.

کسی آن جا بالای سنگ ها نشسته بود و کلنگ در دست و سیگار در دهان به موج ها خیره شده بود و انگار کر بود که صدای دخترک را قبل از مرگش نشنیده بود.

من در آن طرف سنگ ها مشغول بازی با توله سگی بودم که صاحبش زن و شوهری جوان بودند ، زن همسن من و مردش بلند قد بود و عینک آفتابی به چشم داشت.

موج ها به سنگ ها می خوردند و من از شنیدن صدای ضجه ی پیرمرد بعضم گرفته بود، توله سگ خودش را به پایم می مالید و قلاده اش را می کشید.

پسر جوان کلنگش را به زمین گذاشت و سیگار را از دهانش گرفت ، بلند شد و به پایین نگاه کرد، گفتم حتما دخترک مرده را می بیند، اما شاید کور بود که او را ندید، کلنگش را برداشت و زل زد  به من ، کور نبود، رویم را برگرداندم، زن جوان آمد و انگشتانش را دور گردن توله سگ انداخت و قلاده اش را باز کرد، توله سگ خوشحال به سمت آب دوید، مرد آمد و دست زنش را گرفت، به بالای سنگ ها نگاه کردم، جوانک سیگاری رفته بود، ترسیدم،  توله سگ با موج هایی که می آمدند و می رفتند بازی می کرد. پاهایم خشک شده بود. پیرمرد ناله می کرد،  به طرف سنگ ها رفتم، توله سگ پشت سرم واق واق می کرد، چشمانم خیس شده بودند، نزدیک سنگ ها شدم، پیرمرد با بدنی مچاله شده و عریان روی دخترک افتاده بود ، ایستادم، صدایش کردم:

بابا

دریا صدایم را خفه کرده بود

بابا

صدای کوبیدن موج ها به سنگ ها وحشیانه تر شده بود. جلوتر رفتم، بالای سنگی که کنار جسد دخترک بود ایستادم، پیرمرد سایه ام را شاید دید که ناگهان به طرفم برگشت، چشمانش قرمز شده بودند و ابروهای کم پشت سفیدش زیر شن های چسبیده به  صورتش محو شده بودند. نشستم، کنار رفت، مثل خزیدن یک حیوان به داخل لانه اش به زیر سنگ ها رفت، به دخترک نگاه کردم، بدنش باد کرده بود و زخم هایش خالی شده بودند، موهای سیاهش روی صورتش ریخته بود و جلبک ها ی سبز مثل سنجاق هایی زیبا به میان موهایش گره خورده بودند. پوست لبانش ترک خورده  و باز شده بود.  ناخن هایش سیاه شده  و از روی گوشت شکسته شده بودند، از روی سنگ پایین آمدم و کنار دخترک نشستم. بی صدا در این طوفان موج و سنگ مرده بود.

گریه نکردم، نشد که گریه کنم، بلند شدم و ایستادم و به عقب نگاه کردم، توله سگ داشت به طرف سنگ ها می آمد، خوشحال شدم، دوباره نشستم و دست دخترک را گرفتم. پیرمرد رفته بود، دیگر صدای ناله هایش را نمی شنیدم. صدای واق واق توله سگ بلندتر شد،

همه چیز تمام شده بود.

توله سگ پرید رویم، نشست و باز واق واق کرد، نگاهش می کردم، ا دخترک بیچاره،  کنار رفتم،فریاد های  زن و شوهر را می شنیدم که توله سگشان را صدا می زدند.

کوچک شدم ، کوچکتر، سایه ام با سایه سنگ ها بالای سرم یکی شد و من آرام آرام مثل حیوانی که به لانه اش می خزد به زیر سنگ ها خزیدم.

.

صدایشان را از دور می شنیدم ، زن جیغ زد،  شوهرش فریاد زد،  بعد پسرک سیگاری آمد و انگار خدا را صدا زد، سایه ها زیاد شدند و “یا خدا” گفتن هایشان هم آواز شده بود با صدای کوبیده شدن موج ها به سنگ ها……

.

.

.

همه چی تمام شده بود.

کسی ناله ای کرد، صدای ناله ی پیرمرد بود ، بالا را نگاه کردم و دیدم مردک پیر به سنگی که زیر آن بودم چنگ زده و نگاهم می کند.

گفتم تمام شد

گفت همنشین من شده ای

گفتم بهتر از بی همنشینی است

گفت اینجا ساکنان زیادی دارد

گفتم همه از جماعت عشاق بوده اند؟

گفت مگر تو عاشق بوده ای؟!

گفتم نشد که باشم

گفت این راهش نبود

گفتم چاره ی دیگری نبود

گفت سخت بود؟

گفتم راحت تر از هر خواب و رویایی بود

گفت  تمام شد؟

گفتم تمام شد

گفت پس خوش آمدی به هیچستان ما

.

.

.

.

ازهمهمه ی مردم دور می شدم.

دریا آرام شده بود

پیر مرد رفته بود

زیر سایه ی سنگ ها لم دادم و سیگار به نیمه رسیده ی جوان را که به روی شن ها افتاده بود دود  کردم.

.

همه چی تمام شده بود.

.

استریپ تیزهای شبانه ی من


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s