…و خلوتی که به‌سنگینی ، چون پیری عصاکش , از دهلیزِ سکوت می‌گذرد

Dark Art

در دامانم  بچرخ

درآغوش خیالم!

خیابان های مستِ بی پاسبان رابرقص

درپیرهن خاکستری شهر!

وروی زنی که باروت تن اش

زمین را رعشه می شود

کبریتی بکش ؟!

این شهر

با درخت های سربه زیر

وپیاده روهای چموش

رام نمی شود انگار!

مرا صدایی  باش

شعری

فریادی درپیشانی جهان

و روی  دیوانگی ام

که تبرئه نمی شود درهیچ زندانی

فالی بینداز؟!

بگو درامتداد این همه بن بست

آزادم می کنی ؟!

آفرین پنهانی


2 پاسخ

  1. Silence

    حسـِ خاصی بهم دادی ….

    دسامبر 29, 2010 در 8:57 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s