
کلماتي نا آشنا را به آرامي در گوشم نجوا کردي
و هنوز نميتوانم چيزي که مرا اينجا حبس کرده پيدا کنم
و در تمام اين مدت، پوچي را در درونم احساس مي کردم
ميدانم که تو هنوز اينجايي
مرا مي بيني
مرا مي خواهي
ميتوانم احساس کنم که مرا به پایين ميکشي
ميترسانمت و دوستت دارم
نميخواهم بگذارم که مرا به پایين بکشي
شکارت ميکنم و ميتوانم بوي زنده بودنت را حس کنم
قلب تو در ذهن من ميکوبد
مرا ميبيني
مرا ميخواهي
ميتوانم احساس کنم که مرا پایين مي کشي…

در دامانم بچرخ
درآغوش خیالم!
خیابان های مستِ بی پاسبان رابرقص
درپیرهن خاکستری شهر!
وروی زنی که باروت تن اش
زمین را رعشه می شود
کبریتی بکش ؟!
این شهر
با درخت های سربه زیر
وپیاده روهای چموش
رام نمی شود انگار!
مرا صدایی باش
شعری
فریادی درپیشانی جهان
و روی دیوانگی ام
که تبرئه نمی شود درهیچ زندانی
فالی بینداز؟!
بگو درامتداد این همه بن بست
آزادم می کنی ؟!
آفرین پنهانی