…و خلوتی که به‌سنگینی ، چون پیری عصاکش , از دهلیزِ سکوت می‌گذرد

سیاه , سفید


stand…, not now , not here !i

Hokkaido by Michael Kenna


144  photos by English photographer » Michael Kenna»

[more...]

(ادامه…)


زندگی اینست…!؟

Abbas Kiarostami By  Maryam Zandi

————————————————————————–

نمی‌دانم!

می‌دانم اما ،

که …

این  ،  زندگیست!


Ghost Parade

Running White Deer By Paul Caponigro - 1967


Yakamoz

***

Yağmur yağar ıslanırsın vay aman

Güneş doğar kaybolursun vay aman

Ay ışığı der durursun vay aman

Yakamozsun sen

Sessiz sessiz ağlar gibisin vay aman

Zaman geldi gideceksin vay aman

Bırak ay gitsin sen kal bu gece vay aman

Umudumsun sen

***

Replace «odt» with «mp3″

نوشتار مرتبط :  Yakamoz  زیباترین کلمه‌ی جهان



آفرینش پوچ

* * *

هیچ چیز نمیتواند به اندازه‌ی یک اندیشه‌ی منفی در خدمت هنر قرار گیرد .

روش‌های مبهم و شرم‌ آور اندیشه‌ی منفی به همان اندازه برای آفرینش آثار بزرگ ضروری ست که سیاهی برای سپید.

کار کردن و آفریدن برای هیچ ، پیکر‌تراشی با خاک رس  ، با آگاهی به اینکه سرانجام اثری که آفریده‌ایم ویرانی‌ست ، اگرچه سده‌ها دوام آورد ،همان خردی ‌ست که به دشواری به دست‌ می‌آید و از اندیشه‌ی پوچ سرچشمه می‌گیرد .

کوشش برای انکار از یک سو و ستایش از سوی دیگر راه آفریننده‌ی پوچی را باز‌می‌گشاید و موجب می‌شود تا وی تهی را سرشار از رنگ‌های خود کند .

آلبر کامو -  افسانه‌ی سیزیف (ص146)




Die Schwänen In Schilf

قوها  در نیزار

***

هنوز از شب باقی بود

هر تحرکی به آرامی در زیر پوشش مه گم می شد

از برکه ایی در اعماق جنگل

از میان نیزارها ،

ضجه ی قوها در فضا  می پیچید

و دخترک  بی‌هدف و سرگردان ، در سیاهی شب می‌گشت…

اندوه نزدیک بود ،هنوز سنگینی اش را حس می‌کرد .

دیگر آرامشی نداشت…

مانند شکاری که در تعقیبش باشند ،

از میان کوه ها ، سنگ ها  …

از میان تاریکی ، از اعماق بیشه زار .

صدای قلبش را که پیوسته می کوبید ، می‌شنید

مثل رعدی که بر درونش می‌‌تابید

دنیا در خواب بود ،

و او ، اینجا…

تنها با اندوهش،

با برکه ایی که پیش رویش بود

ضجه‌ی قوها ، او را به اینجا فراخوانده بود…

در یک آن ،  نوری لرزید و منعکس شد ،

شب را در هم کشید

صدای نامفهومی به گوش رسید

دنیا بیدار شده بود…

از ساحل تا ساحلی دیگر…

آب با شدت به ساحل می‌کوبید

در ورای لبه ی ساحل ناله می کرد و چنگ می‌انداخت .

دخترک درمانده شده بود…

اضطراب بر دردش سایه می‌افکند

قوها او را فرا خوانده بودند

برای خودشان…

بر روی امواج سر خورد،

به درون تیغه ایی از تاریکی …

با قوها رفت…،

در تاریکی محو شدند

..

.

ترجمه‌ی لیریک آهنگ « Die Schwänen In Schilf «  از گروه امپایریوم


Replace «odt» with «mp3″

(ادامه…)


Noire et blanche

By Man Ray  -  1926


Suicide & Redemption


:)


داستان دو خط موازی

خط هاي راست موازي
در بي نهايت به هم مي رسند
اقليدس مرتب تكرار مي كرد
و با حرارت تأكيد مي كرد
تا روزي كه مرد
و به آن حوالي رسيد
و در آنجا تازه فهميد
كه اين خط هاي راست بي همه چيز
از هم دور مي شوند.

«پليت هاين»

.


آیا خدایی هست…!؟

گریزانم ز حال هر ماهی درون تنگ زرین اش     گریزانم ز آن دستان بسته در آستین اش

عجب صداقتی است بین انسان ها  عجب قانونی است بین ما و عجب دروغگو های بزرگی هستیم !   و انسان موجودی است که هر روزاش جدید است  اما جدید بودن هایش تکراری !   همه ی انسان ها از یک راه عبور می کنند  و این است تولد زندگی مرگ !   چه یکنواخت شده است . تولد ها هم تکراری است و مرگ ها تکرا ر و زندگی نیز !  بیزارم از تکرار !

چقدر زیاد هستن انسان هایی  که فرض می کنند که از مرزهای تکرار عبور کرده اند اما هنوز نقطه ای پیش نرفته اند و اینگونه است که انسان های خالی زود خالی می شوند و انسان های پر دیر .

تکرار تکرار تا کجا به این رود جاری تکرار باید در زندگی ما براند و برود و چه محدود هستن انسان هایی که تفاوت را احساس می کنند لمس می کنند ، دل به دریا می زنند تا دنیایی نو برای خود بسازند و چقدر متعصبان  بر اصل تکرار فزونی یافته اند و کار به جایی رسیده است که از سلام گفتن تو نه عوذ باالله می سازند و تفکر را به بند می کشند و فکر کردن تنها چکش کاوه آهنگر که بر بند های این تعصب می زند و می شکند این زنجیر سیاه را .

اما فکر و تفکر چیست؟  تفکر را نباید محدود کرد  ، هیچ مرزی نباید برای اش گذاشت  باید بی مرز باشد ، تا راحت دل به دریا زد و بی باک بود . غرق شدن را بی معنا تعریف کرد .غرق شدن وقتی معنا می یابد که کاری انجام نداده باشی و هراسان گردی،اما تفکر تو را به اوجی می رساند که با شاید و اگر و اما  به یقینی می رسی که آسمان ها را فتح می کنی و از آن  عده که می ترسند از شاید هایت .

اگر خدا نباشد  شاید خدا نباشد و اما خدا که عادل نیست!  می ترسند از این جملات چه برسد راجبش فکر کنند و به زبان بیاورند . خدا را باید نفی کرد تا به اثباتش رسید. و آن ها که به زبان می آورند آماج جملات تیز و کورکورانه را حس می کنند تا آنکه ساکت شوند!  و این چه ترسی است که نباید از شک به یقین رسید .

شک !  نه این شکی که در طول یک هفته به یقین برسد !  شک باید شک باشد تا  آنقدر پیش روی و آنقدر بفهمی  و آنقدر برانی تا رانده شوی !  به نقطه ای می رسی که یا در می مانی از اثبات و یا ظرفیت ات پر می شود.  بی آنکه بفهمی  بی آنکه بدانی در طول این شک ردپای خدا را دنبال می کرده ای و به خدا رسید ه ای !  و اینگونه است که چهله نشینی ها گاه چهل روز است و گاه چهل سال وبنا به ظرفیت توست که به خدا می رسی ..

و خدا کیست؟آیا خدایی هست؟آیا اینگونه می گویند آفریده او هستم حقیقت است؟نمی دانم و هنوز در شکم.ای کاش می توانستم از او بپرسم چرا آفرینش؟ ولی این رو می دانم اگر خدایی نبود و اگر او نبود و اگر نباشد زندگی بیهوده است.بیهوده تر از لحظه ی اول و آخر!

دکتر علی شریعتی


Funebre


Water Mill


Ink Lady


-II-


Iron Men





-I-


The Open Door


Fade To Black

Fade to Black

Fade To Black


Queen Of Goth

Goth Queen


??????????

?? ?????? ??????? ?? ?? ???????? ??? ?????? ??????.